وطن یعنی همینجا یعنی ایران
(* تمندر *) چو گذشتی ز کوهسار دیار به تمندر بگو سلام ای کوه دره ات سبز باد و قله بلند یاد دارم ترا مدام ای کوه یاد دارم ز چشمه های تنت رقص آب حیات جوشان را وز فراز ستیغ سرکش تو رعد مردافکن خروشان را آنچه در کوهپایه ات داری غار بی دیو و بی فرشته ی توست و آنچه از قله میتوانت دید دره های به سبزه کشته ی توست دره هایی که دست های فلک همه را کاشته زمرد رنگ دست هایی که با هزاران افسون گل حسرت نشانده در دل سنگ یاد دارم به گرگ و میش هو انغمه ی کبک های خندان را سبزه های ز ژاله گریان و دره های ز خنده لرزان را سنگ های بلند قله ی تو خوش ترین آشیان و جای من است بند بند وجودم عاشق توست سنگ سنگ تو جای پای من است یاد داری در آن غروب چه سان خسته بر ره درنگ می کردم؟ در پی رد پنجه های پلنگ با دل خویش جنگ میکردم؟ جستجوگر در آن غروب خزان تنم آهسته گام بر می داشت جای هر پنجه ی پلنگ آن روز تخم آشوب در دلم می کاشت در پی اش لابلای هر سنگی چشم من غرق در تماشا بود در دل از شوق و بیم یافتنش یاد داری مرا چه غوغا بود؟ تا شب آن روز رد پای پلنگ سنگ تا سنگ کوه برد مرا رد پای پلنگ خوش خط و خال در دل شب به تو سپرد مرا نا امید از خیال یافتنش در دل آهنگ بازگشتم بود وز فراغ ستیغ سنگ سرشت پای لرزان به سوی دشتم بود هر قدم در میان تاریکی نصف عمرم به سنگ می چسبید کور سوی چراغ چادر ایل در کف پهن دره می لرزید گام های بلند روز ، آن شب رفته رفته به نیم گام افتاد دست هایم به پا کمک میکرد آه ، صیاد هم به دام افتاد از پی خود به هر قدم آن شب می شنیدم صدای پایی را هر دم از دور گوش میکردم نفس گرم آشنایی را وای بر من پلنگ یافته بود در دل کوه رد پای مرا از پی ام میخزید و می آمد تا بیابد به کوه جای مرا با طبیعت نمی توان جنگید آن شب این کار بی غرض می کرد دست بازیگر طبیعت شب صید و صیاد را عوض میکرد پاسی از شب گذشته بود که من خسته پا ، طی راو میکردم بی ثمر در ظلمت شب سنگ ها را نگاه می کردم عمری آن شب گذشت بر من ، تا نیمه جانی به خیمه ای بردم تشنه و رنج دیده و خسته هر نفس چند بار می مردم چون گذشتی ز کوهسار دیار به تمندر بگو که باز آیم روزی از نو ز پای دره ی تو بر ستیغ تو فراز آیم به تمندر بگو که کوه بلند زندگانی و آرزوی من است بر ستیغ بلند کوه شدن مرگ اگر در ره است ، خوی من است علیرضا شجاع پور – تهران 1349 آنگاه یکی از سخنوران شهر او را گفت: بر ما از آزادی بخوان. و او چنین فرمود: به آستان فراخ دروازه ی این شهر و در حصار تنگ دیوارهای خانه تان،خود به چشم دیده ام که بر خاک افتاده ایدو آزادی خود سجده میکنید و می پرستید. هم به سان بردگانی که سر به درگاه ستمگری سایند و به تکریم ثنای او گویند که بر جانشان ستیزد و خونشان بریزد. من آزاده ترین مردمان را دیده ام ، نشسته در خلوت محراب یا ایستاده در صلابت شاه نشین قصر، که آزادی شان را چونان یوغی بر گردن نهاده اند و چون دست بندی بر دست. و مرا به درد ، خون میرود از دل که نیک می انم،آزادی هم بدان هنگام فراچنگ آید که چون آرمانی به دل نشیند و در دست اراده ی آدمی چون شمشیری فراز شود. شما به کمال آزادید آنگاه که درنگ کنید تا نام آزادی بگویید و ماننده ی مقصدی مقدس ، سخن از او برانید و آزادید آن زمان که روزهاتان عاری از اندیشه نباشد و شبهاتان خالی از اراده و درد. و باز آزاده تر آن روز که این همه ، زندگی را از هر سوی دربند گرفته باشند و احاطه کرده باشند، لیکن شما برهنه و بی لجام ،پا فراکشید و فراز شوید و بر آیید. و از شبان و روزان خویش چگونه بر شویدمگر که سلسله ها بگسلید ،آن زنجیرها که در پگاه خام ادراک ، بر بلوغ اندیشه های سترگ نیمروزی عمر خویش نهادید. و زنهار ! آنچه آزادی نام دهید ، خود سخت ترین زنجیر باشد ، گرچه حلقه هایش در پرتو خورشید بدرخشند و برق آن چشمهاتان خیره کند. درد است نقابی سنگین بر چهره ی جان و حجابی ضخیم بر خویشتن خویش. و آزادی آن است که این حجاب بدرید و ان نقاب برگیرید. اگر تصویر شوم تقدیر است که می بایدتان شست، یا قضای ناروای محتوم ، باری ،سیاهی فرمانی ست که به دست خویش بر پیشانی خود نگاشته اید. و نابودی آن میسر نشود اگر تمامی اوراق کتابهای قانون به شعله های سرکش آتش بسوزید ، و ذهن تمامی دادرسان شهر به دریایی آب زلال بشویید. به سرنگونی این سلطان ستمگراگر بنا دارید ، باریک بنگرید ، آنچه باید نخست فروپاشید ، بنیاد اورنگ اوست که با درون شما بر پای کرده است. آری هیچ ستمکاری به سرفرازان و آزادگان حکومت نکند الا که آنان در جای خویش ،پنهان به شولای آزادی ،ستمکار باشند ، یا به سرفرازی خود شرمسار. در سینه اگر سوز غمی ، در ذهن اگر وسواس اندیشه ای که فرو بایدش فکند ، همه اندوه و گمان ، سودایی است که خود برگزیده اید ، نه تحمیل و تقدیر. و باز چون هراسی به دل نشیند و آهنگ نابودی آن کنید ، همه وحشت و وهم را ریشه در روح است و جای در جان و نه با اختیار دستهای آنکه می ترسد. و دیگر سخن این است که این همه نقش خیال اند ، در امتداد هستی انسان آن را که مشتاقید و ان را که دل اندر وی ، آن که عزیز است و آنکه مذموم ، آنچه به آرزو طلب کنید و آنچه که بیزار به دور افکنید. و اینان نیمی به هم آغشته اند و نیمی دور ، اما جداییشان نباشد و همانند سایه و نور در وادی عمرتان گذر کنند ، به تداوم پیوندی پایدار. و چون سایه ای رنگ بازد و نابود شود ، گامهای نور درنگ کنند و خود سایه شود روشنایی دیگری را. و اینچنین است آزادی شما ، چون پایبند خود واگذارد ، آزادی برتری را زنجیر اسارت شود. برگرفته از کتاب پیامبر نوشته ی جبران خلیل جبران به ترجمه ی دکتر مهدی مقصودی --------------------------------------------------------------------------------- وبلاگ (وطن یعنی همین جا یعنی ایران) دوساله شد






